من خیلی آرام زندگی را مات تماشا می کنم .
تمام ِ خوبی ِ زندگی این است که می گذرد ..
بد یا خوب / خواه یا ناخواه .
همین است که مرا تسکین می دهد .
تمام ِ خوبی ِ زندگی این است که می گذرد ..
بد یا خوب / خواه یا ناخواه .
همین است که مرا تسکین می دهد .
این روز هایم به گونه ای می گذرد که خودم هم نمی فهممشان !
روز به روز محافظه کار تر از دیروز می شوم .
به طوری که گاهی برای خودم هم ناشناخه و گاهی مرموز به حساب می آیم .
حالت ِ به شدت عادی و کسل کننده ام را هنوز در بر دارم
و با وجود ِ هیجاناتِ شدیدِ روحی/ روانی
باز هم دچار ِ این حس ِ متعفنم .
نمی گذرد .
چیزی که مدت ها پیش انقضایش هم نقض شد نمی گذرد .
و من هر روز بیشتر شک می کنم به این هستی و بودن هایش .
پُر شده ام از این حس های به شدت زمینی .
+ این روز ها نیستم ،
کَمم ،
گُمم !
+ اکنون حضورم هم دیگر جایِ بسی سوال دارد !
روز به روز محافظه کار تر از دیروز می شوم .
به طوری که گاهی برای خودم هم ناشناخه و گاهی مرموز به حساب می آیم .
حالت ِ به شدت عادی و کسل کننده ام را هنوز در بر دارم
و با وجود ِ هیجاناتِ شدیدِ روحی/ روانی
باز هم دچار ِ این حس ِ متعفنم .
نمی گذرد .
چیزی که مدت ها پیش انقضایش هم نقض شد نمی گذرد .
و من هر روز بیشتر شک می کنم به این هستی و بودن هایش .
پُر شده ام از این حس های به شدت زمینی .
+ این روز ها نیستم ،
کَمم ،
گُمم !
+ اکنون حضورم هم دیگر جایِ بسی سوال دارد !

به اندازه ی 40 درجه ِ دما سنج تب کرده ام .
و در بستر ِ شدید هذیان !
یکهو دلم برای خودمان تنگ می شود .
نه .. !
اینگونه نگاهم نکن .
من در تک تک ِ کلمات ِ اینجا تجزیه گشته ام .
و تو تا همه جا به دنبال من خواهی گشت .
- نه !
تو هرگز مرا پیدا نخواهی کرد ،
مگر در اینجا .
در اینجایی که تو هم معنی می دهی ،
حتی بی واژه .
آنقدر خنثی می اندیشم که هیچکس را توان ِ باورش حتی نیست .
حالم معمولی است .
یک جوری که فقط خودم می فهمم چگونه .
تلخ ِ تلخ .
داغ ِ داغ .
به مانند ِ این آدم های ِ خیلی عادی ..
می دانی که ؟
این خیلی فرضیه ی عظیمی نیست برای من !
برای منی که کم نیستم .
البته همین هم کافی است .
تو دنبال ِ چه می گردی ؟
دنبال ِ عروسک های کودکیم ؟
که خاطرات ِ شیرینم را از آنها بدزدی ؟
نه !
من همه ی عروسک هایم را در باغچه ی خانه ی قدیمی دفن خواهم کرد .
تا خاطراتشان فقط نزد ِ من باقی بماند .
تو دیگر باز نخواهی گشت .
معجزه هم که اتفاق بیفتد تو همانی .
همانی که نباید باشی .
و من این قصه را خوب از بهرم .
دلت می خواهد برایت بگویم که چند سال زیر ِ پای ِ دلم نشستم تا تو را باور کنم ؟
می خواهی از تک تک ِ ثانیه های ِ مدفون در قلبم حرف بزنم ؟
که غرورم بود ؛ و جوانیم .
یا از عکس های ِ یادگاری که تو در آنها دیگر جایی نداشتی ؟
در دفتر ِ خاطراتم هم رد ِ پای تو کم است و نا چیز .
و من در این افکار که با کدام رنگ تو را بنویسم که شاید به چشم بیایی ؟
آخ که تصور ِ این همه اتفاق ِ نا مربوط هم دل ِ بی درد می خواهد .
و من داشتم که مرا چنین حسی ارزانی کردند ؟
یادت باشد ..
من همه جا نوشته ام که تمام ِ سال های ِ جوانیم که بر باد رفت
باعث و بانی اش را و تو را نخواهم بخشید .
+ کاشکی اونقدر مهربون باشی که بتونم دربارت بنویسم ..
دیگر کم کم دارم به نقطه ی عطفِ زندگی ِخود می رسم ..

می دانی ؟
همیشه همه چیز آنطور پیش نمی رود که دلمان می خواهد
گاهی حقیقت حتی زیبا تر از آن چیزی است که می خواهیم .
اما فقط ، گاهی !!
این روز ها بیشتر با خود می اندیشم
که در این زمین ِ خاکی چقدر نقش ِ من بودن بزرگ است ؟
و من را تا کجا ادامه خواهد داشت ؟
بی شک من اینجا را کم نیستم ..
گاهی آنقدر آدمیان مرا منفور می شوند که دیگر تاب ِ من سخت می آید آنها را ..
گاهی می شوم تک ستاره ی زندگیشان ،
گاهی مرا خاص ترین آدمی می خوانند که تا به حال مشاهده نموده اند ،
و گاهی هم می شوم فرشته ی زیبای ِ بخشش یا نجات !!
اینها همه من هستم در نگاه هایی متفاوت ..
گاه رنگی گاه سیاه و سفید .
می دانی ؟
من تلاشی برای ِ بقای ِ نسل های ِ مرده نمی کنم .
من تمام ِ زندگان را احترام دارم ..
اما چیزی که امروز بیشتر در من تشنج ایجاد می کند
بهای ِ چیزهای ِ دوست داشتنی است .
که پیش تر هم سنگینیش را گفته بودمتان ..
اندکی که پیش می روم ،
خاصیت های ِ خاصم را ورق می زنم .
عقربه ی زمان را نگاه می دارم ..
این زمان ِ لعنتی ِ به شدت زمینی را !
و من ِ زیادم را در آغوش می گیرم .
حالا احساس ِ راحت تری دارم با زندگی ..
وقتی تمام ِ پرده ها دریده شوند
و دیگر چیزی حتی شبیه حُرمت هم باقی نماند
دیگر ادا و اطوار های ِ ساختگی
نمی تواند درون ِ آدم را
ذره ای تغییر دهد .
تو هم به قصه ها پیوستی
و من هرگز تو را آنطور که باید
تجربه نخواهم کرد .
و دیگر چیزی حتی شبیه حُرمت هم باقی نماند
دیگر ادا و اطوار های ِ ساختگی
نمی تواند درون ِ آدم را
ذره ای تغییر دهد .
تو هم به قصه ها پیوستی
و من هرگز تو را آنطور که باید
تجربه نخواهم کرد .
نگاه کن ..
باران آرام آرام می بارد بر روی ِ گونه هایم .
می بینی ؟
هوای ِ پاییز است که موهایم را در دست ِ لطیف ِ خود بازی می دهد ..
آخ که من چقدر پاییز ِ امسال را دوست می دارم ،
و برای ِ نخستین بار است که چنین حِسی در من بیداد می کند .
شبیهه آن بارانی که بارید و در خیابان شعر خواندیم ..
آنقدر خواندیم و خواندیم که راه را کم آوردیم ..
می بینی ؟
هنوز هم باران می بارد .
باران می بارد و خیس ِ باران می شویم .

+ اینجا گوشه ی زندگی ِ من است .
دقیقا گوشه ی سمت ِ چپ ِ چپ ِ زندگی ِ من !
باران آرام آرام می بارد بر روی ِ گونه هایم .
می بینی ؟
هوای ِ پاییز است که موهایم را در دست ِ لطیف ِ خود بازی می دهد ..
آخ که من چقدر پاییز ِ امسال را دوست می دارم ،
و برای ِ نخستین بار است که چنین حِسی در من بیداد می کند .
شبیهه آن بارانی که بارید و در خیابان شعر خواندیم ..
آنقدر خواندیم و خواندیم که راه را کم آوردیم ..
می بینی ؟
هنوز هم باران می بارد .
باران می بارد و خیس ِ باران می شویم .

+ اینجا گوشه ی زندگی ِ من است .
دقیقا گوشه ی سمت ِ چپ ِ چپ ِ زندگی ِ من !
گاه شناخته های* خود را که در تصویر ِ ذهن می گنجانم
و به یک باره تقطیع می کنم
این نکته در من پر رنگ تر می شود که
دختران ِ روسپی هم انسان هستند ؛
فقط با اندکی تضاد در اعتقادات .
* [ گاه شناخته ها ]
و به یک باره تقطیع می کنم
این نکته در من پر رنگ تر می شود که
دختران ِ روسپی هم انسان هستند ؛
فقط با اندکی تضاد در اعتقادات .
* [ گاه شناخته ها ]
زندگی را گشتم ..
در میان ِ برهوتی از من ..
در میان ِ هرچه که بود و نبود ..
تو نبودی اما !
من فرو رفته بُدم در ابعاد ،
در هنوز و هرگز !
سادگی در من و حس جاری بود .
زندگی را گشتم
حس ِ من راوی بود .

تب ِ امروز گذشت .
تو ولی نگذشتی ..
تو فرو رفتی در این خاموشی .
و من از حُرمت ِ نام ِ تو چه باک ؟
تو فقط طرح ِ قشنگی بودی
که دلم پر باشد ..
ولی افسوس و چه حیف !
که تو در من مُردی
و تو سوختی این بار
و ستاره از من
پر شد و خالی شد !
در میان ِ برهوتی از من ..
در میان ِ هرچه که بود و نبود ..
تو نبودی اما !
من فرو رفته بُدم در ابعاد ،
در هنوز و هرگز !
سادگی در من و حس جاری بود .
زندگی را گشتم
حس ِ من راوی بود .

تب ِ امروز گذشت .
تو ولی نگذشتی ..
تو فرو رفتی در این خاموشی .
و من از حُرمت ِ نام ِ تو چه باک ؟
تو فقط طرح ِ قشنگی بودی
که دلم پر باشد ..
ولی افسوس و چه حیف !
که تو در من مُردی
و تو سوختی این بار
و ستاره از من
پر شد و خالی شد !
آخرش واژه ی [دوست] را از لغت نامه ی ذهن ِ پریشانم پاک خواهم کرد .

عزیزم ؟
به نظرت چند ساعت ِ دیگر تا آخرش مانده ؟

عزیزم ؟
به نظرت چند ساعت ِ دیگر تا آخرش مانده ؟
[من ، شاید همان عروسکِ دست ساز که افکارش مدام در تشنج است]
Links
- پيرامون
- چرا ؟؟؟!
- فانوس لنگرگاه
- ته سیگار
- الهه ای از الهه ها
- UnhollyGodess
- Alone In Dark
- Mr.Idiot
- تنها ترین مرده
- میعاد در لجن
- Shade Silent
- شیب زیاد غدقن!
- آقای مینیمال
- لرزه های قلم
- Single Player
- دنیای دیوانه دیوانه دیوانه
- مگس
- GOTHIC GURL
- pARty gIRl
- دخترک اورجینال
- زندگی مقدس
- Way Less
- !sHoUt
- دختر کوچولو!
- من و خودم
- مريم بانو
- دشمن | HoSTiLe
- سیذارتا
- عروس بیچاره
- آخرین ایستگاه
- بن بست ابهام
- واگویه های من
- اوتیست !
- بینگالا
- Opium
- یک مهندس خسته
- CaBaNa DesPonDenCY
- الاغی که یونجه را می فهمید
- اگزيستانسياليسم از منظر فوکو
Archive
- آبان 1388
- مهر 1388
- شهریور 1388
- مرداد 1388
- مرداد 1387
- تیر 1387
- خرداد 1387
- اردیبهشت 1387
- فروردین 1387
- اسفند 1386
- بهمن 1386
- دی 1386
- آذر 1386
- آبان 1386
- مهر 1386
- شهریور 1386
- مرداد 1386
- تیر 1386
- خرداد 1386
- اردیبهشت 1386
- فروردین 1386
- اسفند 1385
- بهمن 1385
- دی 1385
- آذر 1385
- آبان 1385
- مهر 1385
- شهریور 1385
- مرداد 1385
- تیر 1385
- خرداد 1385
- اردیبهشت 1385
- فروردین 1385
- اسفند 1384
Counter
