تبليغاتX
بانوی قدیس

 


پیوندها


دسپینا
چرا....؟؟؟!
ته سیگار
تنها ترین مرده
UnhollyGodess
دست نوشته های یک دلقک
من مثل هیچکس
درد دل نامه
Queen BlaCk
نمایشخونه ی سیاه
میعاد در لجن
GOTHIC GURL
pARty gIRl
نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
دخترک اورجینال
سیاه همچون حریر
زندگی سگـی
زندگی مقدس
Way Less
!sHoUt
Hard Abusive
Pegooliii
دشمن | HoSTiLe
آخرین ایستگاه
ای،آدمها!؟
رها شده!!
بت پرست
سکوت سایه ها
شاه آمفاکتوس سوم
رونوشت بدون اصل
دختر کوچولو!
من و خودم
فریاد سکوت
مگس
پدر خوانده
مريم بانو
بــنگـــــــــــــــی
مداد رنگی زندگی
من،تو،هیچکس
هندونیسم
روح نا آرام
بانوی تو
دل گرفته|جزیره
BLOG SKIN
NIGHT SKIN
هر چی دلم بخواد
بلاگفا
نيمه شب

آرشیو وبلاگ


تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384

 

تنها در تاریکی

---------

 

 

 

همیشه که نمی شود
حسرت گذشته را خورد
و اینکه چرا؟
و چگونه؟
و یا اصلا چه شد که اینگونه شد؟
به قول شخصی بزرگ
زندگی دایره ای است که هرچه تند تر در آن بدوی
چرخشش بیشتر می شود،
و زود تر زمین می خوری
و همینطور اگر راه نروی..



می دونی کوچولو ؟
هیچکدوم از این ها مهم نیست..
من به هفته ی آینده می اندیشم،
و روز های بعد از آن..

+|  چهارشنبه 12 تیر1387 |20:35 | بانوی قدیس |

دو بالِ سپید
زیباتر از تمام بال های زمینی
از آنِ من
هدیه ی خدا..



احساس می کنم
در آسمان ها
در دور دست ها
همانجایی که
فرشتگان
احساس شعف می کنند
من هم حضور دارم.
لالا-لالا
دلِ بی تابم
آرام،
آرام،
پرواز سهم توست
همان گونه که
زمین خوردن
شکستن
و از پا در آمدن.
نشستن کافی است.
باید رفت..
رفت..
تا بی نهایتِ دنیا
تا بی نهایتِ پرواز..
لالا-لالا..
دلِ بی تابم
آرام،
آرام..

پ.ن ۱:[شنبه/کنکور]
پ.ن ۲:-|سکوت|-



 

+|  پنجشنبه 6 تیر1387 |22:46 | بانوی قدیس |

دستانم
در موهایم
گره خورده
و چشمانم
خاطراتِ مبهمی را دنبال می کرد
که دیگر هرگز
دست یافتنی نمی نمود.

تقدیر  ِ من هم چنین بود..
باید کاری می کردم!

+|  جمعه 10 خرداد1387 |17:15 | بانوی قدیس |



کنکور..

+|  پنجشنبه 9 خرداد1387 |14:13 | بانوی قدیس

يکی از بچه ها چند شب پيش
در سانحه ی تصادف،
برای ِ هميشه
ما را وداع گفت!!
وحشتناک ترين چيزه ممکن اين بود که
با شادی و لبخندِ هر چه تمام تر
وارد ِ مدرسه شوی
و با  گريه ی دوستانت و اعلاميه ي مرگِ
يکی از بچه ها مواجه شوی!!
بی شک حس ِ خوبي نيست..

- قرار  ِ مسابقه در کنکور بود
                      نه در آخرت!

از طرفی هم تسلیتِ ویژه
برای مرگِ دایی ِ
aT
که بی نهایت
مرا در غم فرو برد.

- به احترام هر دو عزیز
 اندکی سکوت..


 


 

+|  دوشنبه 6 خرداد1387 |22:28 | بانوی قدیس |

داشتم می گفتم:
سالِ ۸۶ بدترین سالِ تمام  ِسالهای زندگیم بود.
خدا بهم لبخند زد..
بوسیدمش/
از همین پایین!!




- آرزو های شیرین
با کمی تأمل..


+|  چهارشنبه 1 خرداد1387 |14:20 | بانوی قدیس |

[قسمتی از نامه ی سنجاقکِ بال شکسته
در وداع با پسرکِ مغرور  ِ جزیره ی دور افتاده]

...
خوش که می گذرد.
جای عروسک بازی نیست.
کاغذک های سپیدِ گذشته
دیگر رنگ باخته اند.
مانند تو، و خیلی های دیگر.
احساساتم تغییر کرده..
مانندِ موهای سیاهِ تو
که در تابش ِ نور خورشید
انعکاسی خاص داشت
و حالا دیگر
در چشمانِ روشن ِ من
هیچش بازتابی نیست.
گاهی با خود می اندشم
احساساتِ پاک و یک رنگِ گذشته را
چگونه امروز به ناسزا و دروغ تبدیل گشت،
و اعتمادِ بی همتای آن روز ها
به پریشانی های شبانه.
دیالوگ های قبل و بعدِ خواب را
بی شک فراموشی نیست،
اما به یاد داشتنش هم
دلِ بی درد می خواهد.
جاده ی طویل ِ آرزو هامان
ماه ها بود که به دو راهی بر خورده بود
و فقط جرئتِ یک انتخاب
همه چیز را مشخص می کرد.
جرئتی که هرگز،
هیچ یک نداشتیم.
و تنها یک اختلاف
در اعتقاد
دفترچه ی  سرنوشتمان را ورق می زد.
زمان که گذشت
همه چیز را با خود
در  گذشته مدفون کرد
و همه چیز به یکباره دگرگون شد.
سنجاقکِ بال شکسته
هنوز در تکاپو برای بهبودی بود
که جیرجیرکی آمد
و آواز آشنایی سر داد.
و تمام  ِ قورباغه را
با خود به بی نهایت برد.
و این سنجاقک بودکه با صدایی آرام،
و چشمانی خیس،
از گوشه ی مرداب
جزیره ی آرزوهایش را
وداع گفت.



- همه ی بال ها از آنِ تو باد
تا بی نهایتِ پرواز!!









+|  شنبه 28 اردیبهشت1387 |19:18 | بانوی قدیس |

چیزی که وجود دارد این است که
همه چیز تغییر می کند
حتی قیافه ی مثبت ترین ِ آدم ها..
(دینگ)
به هر حال
کم کم داریم آماده می شویم
با گروه جدیدی از دوستان
که حالا هر روز
لذت ِ حقیقی را در کنار هم تجربه می کنیم.

+ این روز ها خدا هم به سختی پیدایم می کند.

+|  جمعه 27 اردیبهشت1387 |15:5 | بانوی قدیس |

کاری نمی توان کرد
حرفی نمی توان زد.
فقط تنها
می توان
در تاریکی
دست ها را مشت کرد
لب ها را گاز گرفت
و شاید
گاه
پوزخندیمسخره
یا خنده ای بی مورد
تا سخنی از دهانت بیرون نیاید
و کاری نکنی
که چیزی ادامه یابد.



حقیقت را نمی شود انکار کرد.

+|  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 |20:6 | بانوی قدیس |

داری میری؟
باشه، به سلامت..
کوله بارتم خودم بستم
توش همه چیزم گذاشتم
همه ی خاطره هاتو..
یادگاری هاتو..
گفته بودم جاده دور برگردون نداره..
وقتی میری دیگه برگشتی نیست!
مسیر جاده هم این بار به بن بست نمی ره..
داری میری؟
باشه، به سلامت..
دَرم پشتِ سرت ببند.

+ همه ی پُل هارو شکستم.
باورش سخته، ولی حقیقت داره!!

چیزی به کنکور نمونده
ببخشید اگر دیر به دیر سر می زنم
زیاد نمیام نِت
Yahoo هم فعلا ندارم.



+|  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 |14:20 | بانوی قدیس |